داشتم بعد یه مدت قرآن رو ورق میزدم با این که دنباله تناقض نبودم اما چندین مورد پیدا کردم و سرم درد گرفت...
در سوره توبه آیه 33 تا 36: او كسى است كه رسولش را با هدايت و آيين حق فرستاد، تا آن را بر همه آيينها غالب گرداند، هر چند مشركان كراهت داشته باشند! (33)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! بسيارى از دانشمندان (اهل كتاب) و راهبان، اموال مردم را بباطل مىخورند، و (آنان را) از راه خدا بازمىدارند! و كسانى كه طلا و نقره را گنجينه (و ذخيره و پنهان) مىسازند، و در راه خدا انفاق نمىكنند، به مجازات دردناكى بشارت ده! (34)
در آن روز كه آن را در آتش جهنم، گرم و سوزان كرده، و با آن صورتها و پهلوها و پشتهايشان را داغ مىكنند؛ (و به آنها مىگويند): اين همان چيزى است كه براى خود اندوختيد (و گنجينه ساختيد)! پس بچشيد چيزى را كه براى خود مىاندوختيد! (35)
تعداد ماهها نزد خداوند در كتاب الهى، از آن روز كه آسمانها و زمين را آفريده، دوازده ماه است؛ كه چهار ماه از آن، ماه حرام است؛ (و جنگ در آن ممنوع مىباشد.) اين، آيين ثابت و پابرجا(ى الهى) است! بنابر اين، در اين ماهها به خود ستم نكنيد (و از هرگونه خونريزى بپرهيزيد)! و (به هنگام نبرد) با مشركان، دسته جمعى پيكار كنيد، همان گونه كه آنها دسته جمعى با شما پيكار مىكنند؛ و بدانيد خداوند با پرهيزگاران است! (36)
در آیه 33 واضح است که منظور این است که هدف خدا این بوده که پیامبر بر کل جهان باید غالب شود اما مثل اینکه خدا ناکام مانده است.... و آیه 34 هم که بلافاصله بعد آن نازل شده من نمیدونم چه ربطی به آیه33 داره؟؟؟؟مگه قرآن انسجام نباید داشته باشه؟!...و آیه های 35 و 36 هم که به توضیح نیازی نداره.یشنهاد میکنم سوره توبه رو کامل بخونید چون واقعا خرد انسانی را یخ زده میکند!
سوره لقمان آیه آخر(34): آگاهى از زمان قيام قيامت مخصوص خداست، و اوست كه باران را نازل مىكند، و آنچه را كه در رحمها(ى مادران) است مىداند، و هيچ كس نمىداند فردا چه به دست مىآورد، و هيچ كس نمىداند در چه سرزمينى مىميرد خداوند عالم و آگاه است! (34)
مثل اینکه خدا فکرش هم نمیکرد که روزی با سونوگرافی بشود فهمید در رحم چه چیزی است...و یا نمیدانست روزی با ماهواره بشود پیشبینی کرد چه روزی در آینده باران میبارد.
|
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین". ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت. |
|
|
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند. | |
پايه گذار يک دين بايد بتواند آب را به شراب تبديل کند، با اوراد و الفاظ، نابينا را بينا و معلول را سالم کند و با يک تماس مختصر جسمى، مرگ را به زندگى تبديل سازد. چنين کسى براى نگهداشتن پيروان بربرش لازم بود نشان دهد که از طبيعت برتر است. در دوران جاهليت، انجام اين کار آسان بود. زودباورى و ساده انگارى مردم وحشى و تمدن نيافته بى حد و حصر بود. براى آنها چيز خارق العاده و عجيب، زيبا به نظر مى آمد؛ هر چيز اسرار آميزى والا و متعالى بود. هر مذهبى از اساس يک معجزه است؛ زير پا گذاشتن طبيعت است و در نتيجه دروغين است.
هيچکس در کل تاريخ جهان، تلاش نکرده حقيقتى را با يک معجزه اثبات کند. قدرت حقيقت، قدرت معجزه را پشت سر مى گذارد. هيچ معجزه اى هرگز در جهان اتفاق نيفتاده و هيچ انسان عاقلى هرگز فکر نکرده که معجزه مى کند و تا زمانى که معجزه اى بوقوع نپيوندد، هيچ مدرکى دال بر وجود نيرويى مافوق و مستقل از طبيعت وجود ندارد.
کليسا مى خواهد ما به خدا ايمان داشته باشيم. بگذاريد کليسا يا يکى از مقدسين با نبوغش، معجزه اى بيافريند، آنوقت ما به خدا ايمان خواهيم آورد. به ما مى گويند طبيعت را نيروى مافوقى مى چرخاند. بگذار اين نيروى مافوق حتى براى يکبار هم که شده طبيعت را کنترل کند، آنوقت ما به حقانيت کليسا و خدا اذعان خواهيم کرد.
ما حرفهاى زيادى را شنيده ايم. ما به سخنان پوچ و بى ايده د گيج کننده شما گوش داديم. ما انجيل شما را که بهترين اثر فکريتان است را مطالعه کرده ايم. ما نماز و دعاهاى شما را شنيديم و به آمين و يا رب العاملين هاى شما گوش کرديم. همه اينها رويهمرفته از هيچ هم کمترند. ما فاکت مى خواهيم. ما در کليساى شما را مى کوبيم و فقط يک فاکت را استدعا مى کنيم. ما ارادتمند و چاکر شما مى شويم و در احترام به شما کلاهمان را بر مى داريم اگر شما بتوانيد همان يک فاکت را به ما ارائه کنيد. واقعيت اين است که ما همه چيز را در مورد حرفهاى هپروتى و پوچ و معجزه هاى شما مى دانيم. ما حقيقت را مى خواهيم. ما فقط يک فاکت مى خواهيم. يک فاکت را به ما صدقه بدهيد.
معجزه هاى شما باستانى و عتيقه شده اند. شهود شما تقريبا دو هزار سال است که مرده اند. اعتبار آنها براى حقيقت و حقيقت جويى در محلى که اقامت داشتند براى ما کاملا ناشناس است. به ما يک معجزه عرضه کنيد و آن را با شهودى که همچنان و هنوز در اين دنيا زندگى مى کنند، ثابت کرده و ماديت ببخشيد. ما را براى شنيدن شيپورهاى بادى به جريکو نفرستيد، ما را براى عبور از ديا با کاپيتان يونا نفرستيد و براى صرف غذا با آقاى ازکيل نفرستيد. فرستادن ما به شکار روباه با سامسون هيچ فايده اى ندارد. ما هيچ علاقه اى به سخنان بليغ و فصيح خر بالام که به او الهاماتى شده بود، نداريم. مطلقا بى فايده است که به ما ماهى هايى را نشان بدهيد که پول در دهانشان است. ما معجزه جديدى مى خواهيم و همين حالا هم مى خواهيم يا کليسا حداقل يک معجزه جديد به ما عرضه مى کند يا بايد در دکانش را براى هميشه تخته کند.
در زمانهاى قديم، کليسا با پايمال کردن طبيعت به خداى خود ماديت داد. در آن زمانها، معجزه ها بسادگى وقوع مى يافتند. آنقدر عادى شده بودند که کليسا به کشيشان دستور داد که دست بردارند. و حالا همين کليسا، زمانى که مردم عاقل تر شده اند، اذعان مى کند که نه تنها نمى تواند معجزه اى بيافريند بلکه مصر است که غيبت يا فقدان معجزه و زنجيره مستمر و مداوم علت و معلول، وجود يک قدرت مافوق طبيعت را اثبات مى کند. اما واقعيت اين است که زنجيره مستمر علت و معلول دقيقا عکس ادعاى کليسا را ثابت مى کند.
طبيعت مجموعه يک سرى از علل موثر است. طبيعت خلق نمى کند بلکه تغيير مى دهد. هيچ آغازى نبوده و پايانى هم نخواهد بود. بهترين اذهان و افکار حتى در دنياى دينى اذعان مى کنند که هيچ مدرکى در طبيعت مادى مبنى بر وجود آنچه که آنها خدا مى نامند، وجود ندارد. تنها دليل و مدرک آنها، پديده هوش و هوشمندى است و آنان معصومانه مى گويند که هوشمندى بر طبيعت مسلط است و در واقع مخالف طبيعت است. آنها اصرار مى کنند که انسان، حداقل يک موجود ويژه است که در نقطه اى از مغزش، يک نقطه الهى موجود است، بخشى از اولين و بزرگترين علت. آنها مى گويند ماده نمى تواند فکر و ايده را بوجود بياورد اما ايده قادر است ماده را ايجاد کند. آنها مى گويند انسان واجد هوش است و بنا براين بايد هوشمندى بالاتر از انسان موجود باشد. چرا نمى توانيم بگوئيم که خدا با هوش و با نبوغ است از اين رو بايد نيرويى با هوشى بيشتر از او، وجود داشته باشد؟
تا آنجا که ما مى دانيم هيچ نوع هوشمندى و نبوغى بجز ماده موجود نيست. ما نمى توانيم فکر و ايده اى را مگر اينکه از مغزهايمان تراوش کرده و بوجود آمده باشد، ايجاد کنيم.